خانی که هیچوقت نیامد، هیچ وقت هم نرفت

باشگاه خبرنگاران جوان - «نه خانی آمده، نه خانی رفته» یکی از تعبیرهای قدیمی است که وقتی به کار میرود، معمولاً از نبودن اثر و نتیجهای واقعی یا بزرگنمایی درباره اتفاقی خبر میدهد. اما این عبارت از کجا آمده و چرا پای «خان» به آن باز شده است؟ برای رسیدن به پاسخ، باید سراغ حکایتی قدیمی رفت.
در روزگاران قدیم، مرد روستایی فقیری زندگی میکرد که آرزو داشت روزی مانند خانها و اشراف زندگی کند؛ اما نه ثروتی داشت، نه زمین و دام و نه نوکر و خدمهای. با این حال، خیال خان شدن دست از سرش برنمیداشت و همیشه در ذهن خود زندگیای مجلل و اشرافی را تصور میکرد.
مرد برای رسیدن به این آرزو، تا جایی که میتوانست در هزینههای زندگی صرفهجویی میکرد. یک روز برای فروش محصولات و اجناس خود راهی شهر شد. پس از آنکه کارش را انجام داد، هنگام بازگشت چشمش به بساط خربزهفروشی افتاد. با خود اندیشید: «به جای اینکه پولی برای ناهار بدهم، یک خربزه میخرم و با خوردن آن سیر میشوم.»
خربزهای خرید و از شهر بیرون زد. کمی که رفت، درختی در کنار راه دید. زیر سایه درخت نشست، خربزه را برید و شروع به خوردن کرد. در همان حال، خیال خان شدن دوباره به سراغش آمد. با خود گفت: «اگر پوست خربزه را همینجا رها کنم، هر کس از اینجا عبور کند، با دیدن آن میگوید حتماً یک خان از اینجا گذشته، خربزهاش را خورده و پوستش را همانجا رها کرده است.»
مرد که از این فکر خوشش آمده بود، تصمیم گرفت پوست خربزه را دستنخورده باقی بگذارد و مانند یک خان از جایش بلند شود و به راه خود ادامه دهد. اما هنوز گرسنه بود. چند قدم بیشتر برنداشته بود که دوباره به خربزه فکر کرد. با خود گفت: «چه اشکالی دارد پوست خربزه را هم بتراشم و بخورم؟ بعد میتوانم بگویم خان، خربزه را خورده و پوستش را به نوکرش داده تا بتراشد و بخورد.»
همین کار را کرد و پوست خربزه را هم تراشید و خورد. اما باز هم چیزی در خربزه باقی مانده بود و مرد نمیتوانست از آن دل بکند. این بار با خودش گفت: «همین تخمهها را که باقی بگذارم، کافی است. هر کس از اینجا رد شود، تصور میکند خان ثروتمندی زیر این درخت نشسته، خربزه را خودش خورده، ته آن را نوکرش تراشیده و پوستش را هم به الاغش داده است. چه خان مهمی که هم نوکر دارد و هم الاغ!»
مرد که غرق خیال خود شده بود، پوست خربزه را هم تمام کرد. حالا تنها تخمههای خربزه باقی مانده بود. چند قدم از محل دور شد، اما فکر تخمهها رهایش نکرد. با خود گفت: «اگر تخمهها را هم بخورم، دیگر چه چیزی باقی میماند که مردم بگویند اینجا یک خان نشسته بوده؟»
کمی دیگر راه رفت و سعی کرد خودش را قانع کند که مانند یک خان از کنار تخمهها گذشته است. حتی در خیال خود را سوار بر الاغی تصور کرد که نوکرش افسار آن را در دست گرفته است. اما گرسنگی و وسوسه تخمهها بیشتر از این خیالپردازیها دوام آورد. مرد ناگهان برگشت، به سوی تخمههای خربزه دوید و همه آنها را برداشت و با اشتها خورد.
وقتی آخرین تخمه را هم خورد، نگاهی به زمین انداخت و با رضایت گفت: «آخیش! حالا دیگر نه خانی آمده، نه خانی رفته!»
منبع: فارس
12300566
مهمترین اخبار وبگردی











