روایت خبرنگاران استانها؛ از جادههای ناامن تا رسالتی که گاهی به قیمت جان تمام میشود

باشگاه خبرنگاران جوان - همزمان با میلاد حضرت امام حسین (ع) و روز پاسدار صدای مولودیخوانی در حیاط مسجد جامع زاهدان طنینانداز بود و جمع زیادی از مردم، مدیران استانی و مسئولان برای برگزاری جشن گرد هم آمده بودند.
فضای مسجد سرشار از شور و شادی بود و کمتر کسی تصور میکرد تنها چند ثانیه بعد همین حیاط به صحنه یکی از تلخترین حوادث تروریستی کشور تبدیل شود. ناگهان انفجاری مهیب همه چیز را در هم ریخت، موج انفجار سکوت را شکست و دود و گردوغبار سراسر حیاط مسجد را فرا گرفت.
دقایقی پیش از این حادثه یکی از نیروهای بسیجی به نام «شهید گلدوی» به مردی که با پوشش زنانه قصد ورود به میان جمعیت را داشت مشکوک شده بود، از همین رو او بیدرنگ خود را به عامل انتحاری رساند و مانع ورودش به داخل مسجد شد، اما مهاجم ضامن جلیقه انفجاری را کشید و خود را منفجر کرد؛ آن بسیجی فداکار به شهادت رسید، اما ایثارش مانع آن شد که صدها نفر از حاضران در جشن، قربانی این اقدام تروریستی شوند.
خبرنگاری در چند قدمی مرگ
غریزه خبرنگاری پیش از هر چیز مرا به سمت دوربینم کشاند، پس خود را به محل انفجار رساندم؛ جایی که هنوز دود فرو ننشسته بود و مجروحان در میان فریادها و آژیر آمبولانسها روی زمین افتاده بودند.
چند دقیقه بعد نیروهای امنیتی مسجد را به محاصره درآوردند و از همه میخواستند هر چه سریعتر محل را ترک کنند.
نیروهای امنیتی و انتظامی هشدار میدادند اگر این حمله از پیش طراحی شده باشد احتمال دارد عامل انتحاری دیگری نیز در میان جمعیت حضور داشته باشد. هشدارشان منطقی بود، اما برای خبرنگاری که سالها آموخته بود در سختترین لحظهها صحنه را ترک نکند، رفتن آسان نبود!
میان دود و آتش و مردمی که هنوز عزیزانشان را جستوجو میکردند ایستاده بودم که ناگهان هشدار نیروهای امنیتی به واقعیت تبدیل شد و عامل انتحاری دوم درست مقابل چشمان ما خود را منفجر کرد.
موج انفجار همه چیز را به هم ریخت؛ تنها به اطراف پرتاب شدند، شیشهها فرو پاشید و دود دوباره آسمان مسجد را بلعید؛ من نیز چند متر آن سوتر روی زمین افتادم و وقتی سر بلند کردم یکی از همکاران خبرنگار را دیدم که هنوز تلفن همراهش را در دست گرفته بود؛ همان گوشی که لحظهای پیش با آن خبر را برای تحریریه مخابره میکرد؛ پنج ترکش در میان انگشتان و کف دستانش نشسته بود، اما انگار هنوز دلش نمیآمد آن را رها کند. در آن لحظه تلفن همراه دیگر یک وسیله ارتباطی نبود؛ آخرین حلقه اتصال او با رسالتی بود که حتی انفجار هم نتوانسته بود از او بگیرد.
خبرنگار همیشه بخشی از حادثه است
وقتی به خود آمدم، لباسهایم پاره شده بود، دستهایم خونآلود بود و دوربینم هنوز محکم میان انگشتانم قرار داشت.
در همان لحظه سختترین پرسش تمام سالهای خبرنگاریام پیش رویم قرار گرفت؛ باید دوربین را زمین میگذاشتم و به مجروحان کمک میکردم یا رسالتی را ادامه میدادم که مرا تا قلب حادثه کشانده بود؟
برای چنین لحظهای هیچ کلاس روزنامهنگاری، هیچ آییننامه حرفهای و هیچ کتاب اخلاق رسانهای پاسخی آماده نکرده بود.
هنوز از شوک انفجار دوم بیرون نیامده بودم که چند نفر از نیروهای امنیتی به سمتم آمدند، فضای حادثه بهشدت آشفته بود و هر فرد ناشناسی میتوانست مظنون باشد و من هر چه فریاد میزدم «من خبرنگارم» کمتر کسی حرفم باور میکرد.
یکی از مأموران یقه پیراهنم را تا زیر چانه بالا کشید و دیگری تلاش میکرد دوربین را از دستم بگیرد و مشتهایی که بر شانه و کمرم فرود میآمد، کمتر از درد صحنهای نبود که مقابلم جریان داشت، اما دوربین را رها نکردم.
آن دوربین فقط وسیله کارم نبود؛ حافظه آن روز بود، شاهد جنایتی بود که اگر ثبت نمیشد بخشی از حقیقت نیز همراه دود انفجار از میان میرفت.
سالها از آن عصر گذشته است، اما هنوز بوی باروت مسجد جامع زاهدان را فراموش نکردهام و هر بار که دوربین را روی شانه میاندازم به آن خبرنگاری فکر میکنم که با پنج ترکش در دست، تلفن همراهش را رها نکرد. آن روز برای من فقط یک مأموریت خبری نبود بلکه تعریفی تازه از خبرنگاری بود.
خبرنگار گاهی فقط راوی حادثه نیست؛ گاهی خودش بخشی از همان حادثه میشود، گاهی میان خون، دود و انفجار میایستد و شاتر دوربین را فشار میدهد نه برای گرفتن یک عکس بلکه برای اینکه حقیقت زیر آوار حادثه دفن نشود.
شاید هیچ شخصی آن عکاس خونآلود و یا خبرنگار مجروح را نشناسد و شاید بسیاری هرگز ندانند آن تصاویر چگونه ثبت شد، اما واقعیت این است که پشت بسیاری از عکسهایی که فردای حوادث روی صفحه نخست روزنامهها مینشینند، خبرنگاری ایستاده که خودش نیز تا چند قدمی مرگ رفته است؛ خبرنگاری که پیش از آنکه به زخمهایش فکر کند شاتر دوربین را میفشارد تا حقیقت زیر آوار حادثه دفن نشود و این تنها روایت یک روز نیست؛ روایت زندگی صدها خبرنگار در شهرهای مختلف ایران است؛ خبرنگارانی که هر روز میان وظیفه حرفهای، مسئولیت انسانی و خطر ناچار نیستند یکی را انتخاب کنند بلکه هر سه را همزمان بر دوش میکشند.
از محمود صارمی تا خبرنگاران امروز
هفدهم مرداد فقط یک تاریخ در تقویم نیست و پشت این روز قصه آدمهایی ایستاده که مردم آنها را با قلم، دوربین و میکروفن میشناسند، اما خودشان این حرفه را با شبهای بیخوابی، جادههای طولانی، اضطراب لحظه حادثه و گاهی ترس از بازنگشتن تجربه کردهاند.
هفدهم مرداد با نام محمود صارمی ماندگار شده است؛ خبرنگاری که در مزارشریف افغانستان حتی در آخرین لحظات زندگی، مشغول انجام وظیفه بود.
آخرین خبرش هنوز روی خروجی خبرگزاری بود و چند دقیقه قبل نوشته بود طالبان وارد مزارشریف شدهاند، اما کمی بعد سکوت کنسولگری ایران با گلوله شکسته شد و محمود صارمی دیگر هرگز خبر مخابره نکرد و از همان روز نام او با هفدهم مرداد گره خورد؛ روزی که قرار بود فقط یادآور یک خبرنگار باشد، اما به مرور به نماد همه خبرنگارانی تبدیل شد که برای روایت حقیقت بهای سنگینی پرداختند.
نام صارمی به نمادی از تعهد خبرنگاری تبدیل شد؛ تعهدی که گاهی هزینهاش از یک گزارش و یک تیتر فراتر میرود، اما قصه خبرنگاری فقط قصه چند نام شناختهشده نیست.
در کنار محمود صارمی، «محسن خزایی»، «مهشاد کریمی»، «ریحانه یاسینی» و خبرنگاران جانباخته سانحه C-130
هزاران خبرنگار دیگر در سراسر کشور هر روز مشغول کاری هستند که کمتر دیده میشود، کسانی که شاید هیچ وقت عکسشان روی صفحه نخست روزنامهها چاپ نشود، اما روایت آنها از زندگی مردم بخشی از تاریخ همین سرزمین است.
زندگیای که با خبر تنظیم میشود
هر سال در روز خبرنگار از اهمیت اطلاعرسانی، نقش رسانهها و حق مردم برای دانستن گفته میشود؛ اما کمتر کسی از خبرنگارانی حرف میزند که دور از پایتخت و در شهرهای کوچک بیآنکه نامشان همیشه دیده شود بار اصلی رساندن خبر را به دوش میکشند.
همان خبرنگارانی که وقتی زمین میلرزد پیش از رسیدن بسیاری از گروهها خودشان را به محل میرسانند؛ وقتی سیل راه یک روستا را میبندد از مسیرهای سخت عبور میکنند تا روایت مردم گمشده در بحران را ثبت کنند و وقتی معدن فرو میریزد یا کارخانهای آتش میگیرد خبرنگاران محلی هستند که دوربین به دست راه میافتند.
خبرنگار شهرستانی برخلاف تصویری که گاهی از این حرفه وجود دارد، فقط کسی نیست که چند خط خبر بنویسد و آن را منتشر کند بلکه او در یک روز معمولی ممکن است چند نقش را همزمان بر عهده داشته باشد؛ خبرنگار، عکاس، تصویربردار، تدوینگر، راننده و حتی کسی که باید صدای یک منطقه را به گوش مسئولان برساند.
جادههایی که بخشی از مأموریتاند
برای بسیاری از خبرنگاران استانها، خطر از همان لحظهای آغاز میشود که خودرو را روشن میکنند. جادههای طولانی، مسیرهای روستایی، مأموریتهای شبانه و سفر برای رسیدن به یک حادثه، بخشی از روزمرگی آنهاست.
وقتی زلزله کرمانشاه رخ داد، وقتی سیلاب گلستان، لرستان و خوزستان زندگی مردم را تغییر داد، وقتی آتش جنگلهای زاگرس روزها ادامه پیدا کرد یا زمانی که معدنی در نقطهای دورافتاده فرو ریخت پیش از بسیاری از رسانههای بزرگ این خبرنگاران محلی بودند که به محل رسیدند.
با کفشهای خاکی، لباسهای خیس، تلفن همراهی که شارژش رو به پایان بود و دوربینی که تنها ابزار ثبت حقیقت بود. آنها کنار نیروهای امدادی ایستادند، با خانوادههای داغدار صحبت کردند و روایتهایی را ثبت کردند که اگر نبود شاید بسیاری از مشکلات مردم هرگز دیده نمیشد.
خبرنگاران نیز مانند امدادگران، با صحنههایی روبهرو میشوند که فراموش کردنشان آسان نیست؛ اما زخمهای پنهان آنها کمتر دیده میشود.
خبرنگارانی که مأموریتشان به آخرین سفر تبدیل شد
جامعه رسانهای ایران بارها طعم تلخ از دست دادن خبرنگاران را چشیده است. دوم تیرماه ۱۴۰۰ یکی از همان روزهای تلخ بود؛ روزی که اتوبوس حامل خبرنگاران محیط زیست در آذربایجان غربی واژگون شد.
آنها برای تهیه گزارشی درباره وضعیت دریاچه ارومیه و طرحهای احیای آن راهی مأموریت شده بودند؛ سفری که قرار بود روایت تلاش برای نجات یک زیستبوم باشد، اما خودش به خبری تلخ تبدیل شد.
مهشاد کریمی از خبرگزاری ایسنا و ریحانه یاسینی از خبرگزاری ایرنا در آن حادثه جان خود را از دست دادند. آن روز جامعه رسانهای فقط دو خبرنگار جوان را از دست نداد؛ بار دیگر این پرسش را مطرح کرد که امنیت خبرنگار در مأموریتهای حرفهای تا چه اندازه جدی گرفته میشود.
سالها پیش در پانزدهم آذر ۱۳۸۴ نیز سقوط هواپیمای نظامی C-۱۳۰ تعدادی از خبرنگاران و عکاسان کشور را از جامعه رسانهای گرفت. آنها برای پوشش یک مأموریت خبری رفته بودند، اما خودشان تبدیل به خبر شدند.
قهرمانانی که نامشان زیر خبرها میماند
خبرنگاران شاید قهرمان نامیده نشوند، اما هر روز کاری میکنند که حقیقت زنده بماند و شاید همین بزرگترین معنای خبرنگاری باشد.
عصرها که تحریریهها آرام میشوند، بسیاری از خبرنگاران شهرستانی تازه از مأموریت برمیگردند؛ با دوربینی پر از عکس، کفشهایی خاکی و گاهی زخمی که کسی آن را نمیبیند، نام بیشترشان هیچ وقت تیتر نمیشود، اما اگر آنها نباشند بسیاری از دردهای این سرزمین هم دیده نخواهد شد.
شاید خبرنگاران بیش از یک روز در تقویم به امنیت، قانون و حمایتی نیاز دارند که اجازه دهد فردا هم بتوانند دوربینشان را بردارند و دوباره به دل حادثه بزنند، زیرا حقیقت همیشه از جایی آغاز میشود که یک خبرنگار تصمیم میگیرد از صحنه فرار نکند.
منبع: روزنامه قدس
12298413
مهمترین اخبار وبگردی











